آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

280.خرید

امروز عصری رفتیم گلدونه و خرید کردیم ... از گرونی و افت کیفیت همین بس که اون چادر رو من برای انیتا گرفتم 20 تومن و خارجی بود الان این مارک دیسنی زده روش ولی تابلو ایرانیه و 42 تومن! تازه تا اونجایی که من اونا رو دیده بودم کف داشتن این کفه هم نداشت! خوب هی چادره درمیاد از تو چارچوبش که!!!   بعدم رفتیم دخترک پسرک و چند تا گل سر و یه شال و کلاه دیگه خریدیم برات :) مبارکه مامانی :*   ...
29 آذر 1392

279. مهمونی یلدا

دایی افشین یه مهمونی به مناسبت شب یلدا گرفته بود اونم تو دماوند ... بابا که سرکار بود و ما قرار شد با سارا یکی از همکارهای دایی افشین و دایی اشکان بریم ... این خانم خوش قول قرار بود ساعت 12 بیاد بعد زنگ زد گفت 2 میام ... بعد زنگ زد گفت نمیام!!! ما آماده شدیم بریم دنبال اشکان که دوباره زنگ زد گفت 2 میام! خلاصه ما یه لنگه پا نشستیم تا خانوم حدودای 4 اومد!!! امیتیس خوابش میومد ولی خوب نمیشد بخوابونمش که! تا میخواستم بخوابونم میرسیدن ... القصه رفتیم و رسیدیم اونجا اسبت رو دیدی و جیغ و داد زدی و خواستیش ... حالا یه عالمه بچه ی دیگه هم اونجا بود ... پیاده هم نمیشدی تا اونام سوار شن! بالاخره بردم تو اتاق و شیر دادم بهت و خوابیدی ... راستی دندون نیش...
28 آذر 1392

278. چشم پزشکی

امروز رفتیم بیمارستان نگاه ... از قبل برات وقت گرفته بودم که بریم ببینیم خدای نکرده مشکلی نداشته باشی ... خلاصه رفتم نشستم تا نوبتم بشه هنوز بابا نیومده بود بالا ... یه خانومی بغلم نشست ... برگشت گفت برای انحراف چشم آوردیش؟ گفتم برای چکاپ در کل ... برگشته میگه خوب کردی الان دارم میبینم چشم راستش انحراف داره! آخه من زو چشم خیلی حساسم ... گفتم بهرحال اگه باشه هم آوردیمش دکتر دیگه ولی یه دفعه یه حال بدی شدم ... معذرتخواهی کردم و پاشدم ... رفتم پیش مرتضی ... میگم خانومه اینحوری گفته ... میگه مگه دکتر بود؟ بعدم با چشم غیرمسلح چجوری فهمید؟؟؟ خلاصه تا نوبتمون شه دلم مث سیر و سرکه میجوشید ... رفتیم پیش اپتومتریست و گفت خیلی خوبه مشکلی نیست ... گفتیم...
26 آذر 1392

277. کتاب!

وبلاگت رو پرینت گرفتم دخملک ... باید ببرمش صحافی و دیگه کتاب مخصوص خودت رو داری عسلک :* البته پریروز این کار رو کردم و یه عالمه صفحه شد! چیزی حدود 350 صفحه به بالا!!! حالا دنبال صحافیم!  امروز صبح بیدار شدی بهت گفتم پاشو بریم عوضت کنم و تا من رفتم پوشک بیارم دیدم دستمال مرطوبت رو برداشتی و خوابیدی تو تشکت :* قربونت برم بعضی چیزایی که دلت بخواد رو انجام میدی :) زندگی واسه م نذاشتی! همه ی خونه پر از اسباب بازیهههههههه! هرچیم میگم فقط تو اتاقت و هی جمع میکنم میبرم تو اتاق بازم این وسطه س همه چیز! دیوونه شدم! تازگیا یاد گرفتی در کمدت رو باز میکنی و میری توش و در رو میبندی! خیلیم خوب! کلا علاقه ی شدیدی به بستن در داری ... بعضا که در اتاق...
23 آذر 1392

276. سردرد

دخترکم سرش درد میکنه فکر کنم! چون همش دستش رو سرشه :( مامانایی که واکسن زدید از عوارض واکسنه یعنی؟؟؟  زنگ زدم به دکتر پروند و گفت یا از عوارض واکسنه یا سرما خورده و یا دندونشه! حالا فکر کنم دو تاش همزمانه! هم واکسن و هم دندون ... طفلی بچه م :* ...
17 آذر 1392

275. زبان آمیتیس!

خیلی بانمک و با جدیت حرف میزنی ولی خوب ما نمیفهمیم چی میگی :) مامانبزرگه بهت میگه آمیتیس قربونت برم زبونت کجاییه؟؟؟ خیلی جدی نگاهش کردی و گفتی : مِ خودیه :* امروز خونه ی بابایی اینا بودیم ... عموها و عمه ها اومده بودن ... وروجک رو هرجا میذاشتیم میرفت رو پای آنیتا مینشست! آخه اینهمه جا مادر من:) خوب پاش درد گرفت بچه :) عاشق آدامس شدی! تا من میام بجوم میای به زور از تو دهن من درمیاری و میخوری! وقتی قایمش میکنم تو سقم از پایین تو دهن منو نگاه میکنی و نشونه گیری میکنی و بالاخره درش میاری :* 
15 آذر 1392

274. بادابا

یه عروسک داری از این بیبی الایوها ... یه سری کلمات رو به زبون بچه گونه میگه که تو خیلی بامزه باهاش تکرار میکنی:* یکیش یه چیزی تو مایه های بارابا یا بادابا ءه ... امروز عروسکت رو میخواستی و اومدی بهم میگی :بادابا :* قربونت برم براش اسم گذاشتی:) من هیچوقت اسباب بازیهام اسم نداشت! آهان اون مزرعه هه رو هم که میخوای میگی :موووو :* چند روزه خودت رو لوس میکنی و صورتت رو یه شکل بامزه ای جمع میکنی ... یاد اونموقع ها میفتم که به انیتا میگفتیم موش شو :) مامانبزرگه هم رفت خونه شون ... کلاهت رو بافت ولی شالت رو برد که ببافه ... کامواش خیلی ظریفه دیر بالا میاد . راستی بالاخره دندون نیش پایین سمت چپ نوکش اومد بیرون:) مبارکه:*
14 آذر 1392

273. بدترین شب زندگیم!

وااااای دیوونم کردی رسمااااا ... تب میکنی با استامینوفن خارجی اونم دو برابر دوز هم پایین نمیاد! بعد بروفن میدم با اونم انگار نه انگار!!! تازه بروفن هم ایرانی نیست!!! این چه واکسنیه؟؟؟ بهم گفت تو روز هر 6 ساعت دو برابر وزن استامینوفن ولی تقریبا از 4 ساعت و نیم بیقراری شروع میشد :( تو شب هم گفت هر 4 ساعت که بازم تقریبا 3 ساعت 1 بار شد! بابا ساعت 10:30 خوابید و من و مامانبزرگه تا 3:30 بودیم ... بعد دادمت به بابا که یه کم بخوابم که انقدررررررر جیغ زدی که بازم پاشدم گرفتمت ! یه ذره در حد نیم ساعت خوابیدی و منم بیهوش شدم ... دوباره پاشدی به جیغ زدن که بابا از تو اتاق بردت ... دیگه ساعت 7:30 داغون از خواب بیدار شدم دیدم تو هنوز شنگولانه نشستی! مه ه...
13 آذر 1392

272. واکسن

امروز رفتیم واکسن 18 ماهگیت رو تزریق کردیم ... از اونجایی که قطره ی فلج اطفال نایابه!!! و نمیدونم چرا؟! چون ایرانیه ... خوب واسه چی نایاب شده؟؟؟ هیچی دیگه دکتر پروند گفت از مرکز بهداشت های دور و بر بپرس اگه داشتن برو همونجا تزریق کن ... منم زنگ زدم همین مرکز بهداشت خودمون گفت 3شنبه زنگ بزن ببینیم داریم واکسن یا نه! منم صبح زنگ زدم و مامانی اومد دنبالمون و رفتیم واکسن زدیم و اومدیم ... دو تا به جفت دستهات و یه قطره ... طفلی بچه م کلی جیغ زد :( بعد از ما دو تا نی نی دیگه هم اومدن ... بعد بعنوان جایزه صندلیت رو بردم باد زدن برات و کلی باهاش حال کردی:) دیگه راحتیم ایشالا تا 7 سالگی :) آهان راستی قرار بود بابا مرتضی مرخصی بگیره این روزا رو ولی چو...
12 آذر 1392

271.تغییر!!!

دلم تغییر میخواست و چیزی به ذهنم نرسید ... پس بالاخره ملحفه ی جدیدت رو برات پهن کردم:) مبارکه مامانی :* بیشتر مبارک میشه اگه روش بخوابی :))   هرچی میبینی میگی به به ! قربونت برم که همه چی رو خوراکی میبینی ولی هیچی هم نمیخوری :( چیزی بهت میدیم اگه حسش باشه میگی :سی :* که اصولا همون مرسی ه ؛) ...
10 آذر 1392